الشيخ الكليني ( مترجم : مصطفوى )

160

الكافي ( أصول كافى ) ( فارسى )

[ شادى ميبخشد ] سپس فرمود : آيا داستانى را كه همه اهل مدينه ميدانند برايت نقل نكنم ؟ عرضكردم : چرا ، فرمودى : روزى رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله در مسجد نشسته بود كه كنيز يكى از انصار آمد و خود او هم ايستاده بود ، كنيز گوشه جامه پيغمبر را گرفت ، پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله بخاطر آن زن برخاست ، ولى او چيزى نگفت ، پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله هم به او چيزى نفرمود ، تا سه بار اين كار كرد ، پيغمبر در مرتبه چهارم برخاست و كنيز پشت سرش بود ، آنگاه كنيز رشته‌ئى از جامه حضرت برگرفت و برگشت . مردم به او گفتند خدا : ترا چنين و چنان كند كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله را سه بار نگهداشتى و چيزى به او نگفتى ، كه او هم به تو چيزى نفرمود ، از پيغمبر چه ميخواستى ؟ كنيز گفت : ما بيمارى داريم ، اهل خانه مرا فرستادند كه رشته‌ئى از جامه پيغمبر بر گيرم تا بيمار از آن شفا جويد ، و چون خواستم رشته را برگيرم ، مرا ديد و برخاست ، من از او شرم كردم كه رشته را برگيرم در حالى كه مرا ميبيند ، و نميخواستم در گرفتن رشته با او مشورت كنم ، تا ( در مرتبه چهارم ) برگرفتم . 16 - رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله فرمود : با فضيلت‌ترين شما كسانى باشند كه اخلاقشان نيكوتر باشد و همنشين‌نواز باشند ، آنها با مردم انس گيرند و مردم با آنها انس گيرند و روى فرششان نشينند .